|
|
|
|
|
گذشت لحظه هاي با تو بودن و در پاييز عشقمان نامي از دوست داشتن باقي نماند چقدر زودگذر بود قصه من و تو و در آنروز که دست بي رحم تقدير درو کرد گندمزار دلهايمان را و تهي شد همه جا از عطر گل عشق و در کوچ پرنده هاي غمگين در آن کوير آرزو شاعري دل شکسته و تنها مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها قطره اشکي به ياد همه خاطره ها.... دختر تنهای شب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، اگر می دانستی که چشمهای بی گناه من شب و روز برای تو خیس است و از دلتنگی تو می بارد ، اگر می دانستی تنها آرزویم به تو رسیدن است ، هیچگاه مرا با این عشقت نمی سوزاندی!
دفتر غم هایم
همیشه با تو یکرنگ بودم ، همیشه در بیشتر لحظه ها به یادت بودم.... عهد بستی ، عهد بستم ، اشک ریختی ، اشک ریختم .... دلتنگم می شدی ، دلتنگت می شدم ، به یادم بودی به یادت بودم ... عاشقم شدی ، عاشقت شدم ، لیلا شدی ، مجنونت شدم ... همیشه به یادت بودم و با عشق تو زندگی می کردم.... هوایم را داشتی ، هوایت را داشتم.... اما تو از من و عشق من سرد و خسته شدی .... پاسخ همه بی وفایی هایت را وفا دادم ، بی اهمیت از کنار من گذشتی اما من غرورم را زیر پا گذاشتم و به التماس تو افتادم ، اما باز تو به این همه التماسم هیچی اهمیتی ندادی و دوباره بی خیال از کنار من گذشتی .... آن لحظه که چشمانم نیز به خاکت افتاده بودند چرا دلت یک ذره نیز به حالشان نسوخت؟ آری پاسخ بی وفایی هایت را وفا دادم ، تو را با عشق و دوست داشتنم شرمنده خویش کردم ! پاسخ تو به وفایم ، عشقم ، قلبم ، سکوت بود و چند بهانه برای رفتن..... همیشه با تو یکدل و یکرنگ بودم ، عاشقت بودم ، دیوانه ات بودم.... عشق را بیش از هر چیز مقدس می دانستم ! تو چه کردی با من و قلبم که دیگر عشق را به هیچ عنوان قبول ندارم و پوچ می دانم .... تو چه کردی با من که زندگی را بدون عشق زیبا می بینم! کاش قلبم را می فروختی ، اما افسوس که تو آن را زیر پاهایت له کردی ! کاش می فروختی تا خریداری داشت و اینک برای خود صاحبی داشت ، اما تو آن را زیر پاهایت له کردی تا کسی حتی نگاه به آن هم نیندازد! همیشه با تو یکرنگ بودم ، عاشقت بودم ، دیوانه ات بودم ،اما پاسخ تو به اینهمه خوبی هایم بی وفایی بود! مانند من هیچکس تو را دوست نداشت و نخواهد داشت ،مانند من هیچکس در قلب تو متولد نخواهد شد و روزی فرا خواهد رسید که حسرت روزهایی که با من بودی و من دیوانه وار دوستت داشتم را بکشی ! قدر مرا ندانستی ای یار سنگ دل من ، و اینک تو توانستی مرا از خودت سرد کنی و عشق را از قلبم رها کنی .....! می دانم روزی فرا می رسد که التماس این قلب تنهایم را کنی ، اما افسوس که آن روز دل من بی وفا و سنگ خواهد شد ! آری پاسخ همه بی وفایی هایت را وفا دادم اما تو قدر وفایم را ندانستی ای بی وفا!
وصالت مبارک خدایا این نارفیق را خوشبخت کن آرزومند آرزوهایت
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سفره هشت سین!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 3:37 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سفر دل دلم مي رود بي آنكه يادي از من بكند بي هيچ خداحافظي! مي رود و با يك سبد گلهاي سپيد لطف برمي گردد با كوله باري پر از روشنايي آبي عفو با تني داغ از حرارت مهر با چشماني روشن از نور اشك با گوشهايي سرشار از ترانه ي «دوستت دارم!» با زباني شاداب از ذكر « تنها تو را مي خواهم!» با پاهايي بريده از خاكستان و رسيده به دلستان با دستاني خيس از چشمه ي حرارت زلال «روز ازل» طراوت آن روزي كه شهادت دادم به آنكه «تنها تو را دوست دارم» «تنها تو دوست داشتني هستي و بس!» روزي كه تو امر به گفتنم فرمودي و من لب گشودم كه : امشب نيز از ابتداي دل سياه شب دلم باز عزم سفري سپيد كرده باز هم دارد مي رود گوي اين بار خود را براي سفري طولاني آماده كرده است سفري طولاني به مقصدي نزديك تر از نزديك... «سفري تا کهکشان تو!»
به جز حضور تو جدي نگرفتم... حتي عشق را! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
تو باختی... نامه اي بر اب و بر باد اسم تو صورت تو و ياد تو دختر تنهای شب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا فقط همین یکبار به حرفم گوش بده خدایا از نفسهای عمرم بگیر اما او را خوشبخت کن
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
به پرنده ای می مانم
که بر بلندترین دار دنیا آشیانه کرده است
و به اعدام پرواز خویش خو گرفته است
تمام زندگی ام
بر چوبه داری می رقصد
که گاه با وزش باد به جلو می رود
و گاه به عقب باز می گردد
برای تمامی لحظه های بر باد رفته ام
آوازی دوباره ساز کرده ام
پای چوبه داری خواهم رقصید
که شعله دردهای من می سوزاندش
..............
خیلی این روزا اعصابم داغونه برام دعا کنید تا بتونم روی آرامش و دوباره ببینم
خیلی سخته وقتی قدرت انتخابت و از دست میدی .من الان به این روز افتادم. همه چی واسم یکنواخت شده همه چی .سنگ بودم سنگ تر شدم!!!! دعا کنید برام اگه دعای یکی از شما هم به گوش خدا برسه کافیه..... مرسی
...............
نمی خوام چوب حراجی به قلبم بزنن
نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم
وایسا دنیا من می خوام پیاده شم......
............. مریم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
![]() خدا جون يادت نره كه من منتظرتم...!
چه روزي غريبي امروز
زمستونه هوا سوز بدي داره اما هيچ اثري از برف نيست نم نم هاي غروبه رنگ آسمون به قرمزي مي زنه خيلي دلم گرفته از وقتي شبها با گريه مي خوابم ديگه وقتي صبح بيدار مي شم هيچ شوقي واسه ادامه روز ندارم آره راستش و بخواين از وقتي تمام روزم رو با گريه سر مي كنم ديگه هيچ اشتياقي واسه ادامه اين زندگي ندارم شبهام روز مي شه و روزهام شب مي شه بدون اينكه من حتي لحظه اي لذت رو توي لحظه هاش احساس كنم آخ خدا جون چقدر باهات حرف دارم چقدر دلم مي خواست مي يومدم پيشت و سرم و رو دامنت مي ذاشتم و تا مي تونستم تو بغلت اشك مي ريختم آخه تو خوب اين درد من و كه تمام وجودم رو گرفته مي فهمي خدا جون ، روي پله هاي اين حياط خلوت نشستم منتظرم تا بياي تا بهم بگي كه وقتشه، وقتشه كه بريم خدا جون نمي دونم تا حالا چشم انتظار بودي يا نه اما بايد بدوني كه چشم انتظاري چقدر كشنده است من بايد تا كي توي اين سرما منتظر بمونم مي دوني اگه هوا سردتر بشه اگه تو نياي و فراموشم كني اگه من همينطور منتظرت بمونم چي مي شه...!؟ مي دوني چي به سرم مي ياد؟ آخ خدا جون خوش به حالت كه خدايي خوش به حالت كه هر چي مي خواي داري خوش به حالت كه مثل من دلت نمي گيره خوش به حالت كه مي توني به هر كي بخواي كمك كني خوش به حالت كه هر كي رو بخواي مي بيني خوش به حالت كه .... كاش منم مي تونستم ببينمش اونوقت نه دلم مي گرفت نه گريه مي كردم نه درد داشتم نه ديگه چيزي ازت مي خواستم . اي كاش كه مي تونستم ببينمش...!
شب ها كه دريا، مي كوفت سر را
بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛ *** شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ، تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛ *** شب ها كه مي ريخت، خون شقايق، از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛ *** شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ در پاي آتش، دل هاي ياران؛ *** شب ها كه بوديم، در غربت دشت بوي سحر را، چشم انتظاران؛ *** شب ها كه غمناك، با آتش دل، ره مي سپرديم، در زير باران؛ غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد چشم ستاره، در روزگاران ! *** اي صبح روشن ! چشم و دل من روي خوشت را آئينه داران ! بازآ كه پر كرد، چون خنده تو آفاق شب را، بانگ سواران !
![]() اعتراف می کنم!
همیشه از آخر نبودن تو ترسیده ام از اتفاق رنجیدنت از دوباره خواب ندیدنت از تنهایی سیاه ترانه هایم از سکوت ممتد نفسهایم از خودم ! از تو ! آنقدر بچگی کردم تا مجبور شدی به پرسیدن سال تولدم باورت نشد خندیدی و گفتی : خانمی شدی برای خودت خندیدم : برای خودم ؟ خندیدی !! خندیدی !! خندیدی !! اعتراف می کنم ! گاهی از تکرار خنده هایت ترسیده ام از تامل و فکری که می کنی از نگاههای کش دارت از بزرگیت ، صبوریت از تحمل دستهای سخاوتمندت از خودت ! از من ! اعتراف می کنم ! من ، ساده به دنیا آمده ام و این بی انصافی است . ![]() دختر تنهای
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر فردا هرگز نیاید
اگر می دانستم این اخرین باری است که تو را می بینم وتو همیشه به خواب می روی دعا می
کردم که خدا وند روح تورا نگه داشته و حفظ کند *
اگر می دانستم این اخرین باری است که تو را هنگام بیرون رفتن از خانه می بینم دستانت را در دستانم می گرفتم و یکبار دیگر صدایت می کردم *
اگر می دانستم این اخرین باری است که صدایت را هنگام دعا می شنوم هر حرکت و هر کلمه ات را فیلمبرداری می کردم تا بتوانم هر روز و هرروز این صحنه را مجددا ببینم *
اگر می دانستم این اخرین باری است که تو را می بینم می توانستم یکی دودقیقه وقت صرف کرده و به تو بگویم دوستت دارم به جای اینکه فکر کنم یا فرض کنم که تو حتما می دانی که دوستت دارم *
پس به عزیزان خود نزدیک شوید ودر گوششان نجوا کنید : دوستتان دارم و همیشه برایم عزیز هستید *
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
تنهای تنها... چـــــــند روزی من گذشتم از خيال عاشقی ماتم و غــم را نهادم بر ســـــــکوت عاشقی بی کس و تنهای تـنها مانده ام بی عشق تو باز هم در ســــر نگاهت بود و مــهر عاشقی مسير ترانه... خســــــــــــــته شدم از اين هــــمه دلواپسی از اين همه ماتم و درد تو جاده های بی کسی خدا کنه که راهمون زود برسه به عــــــاشقی به لحظه های خوبمون،خنده های يـــــواشکی می خوام نميره دلمون توی مســـير بی نشون نگاه کنه اشـــــکامونو هـــمســـفر هميشمون بخونه صد تــــــرانه از قشنگترين خـــــاطره ها بغض شو فـــــــرياد بزنه تا بشــــکنه فاصله ها آره می خوام غم نباشه تو فصل عـــاشقونمون يه عـــــالمه شادی باشه تو آسـمون دلــــمون عکسی از عشق... زمزمه ی يواشكی تــو گـــــوش من خــــونه داره بــــــدون برای شـــعر من،هــــزار بهونه می ياره رنــــجيده اين دلم واســــــه،نگاه سنگين چشات اسير شده قـــــلب و دلـــم برای اين سوز صدات غزل غزل غــــــم می ريزه از اين چشای مهربون صـــــدای خشم دلــــــمون مثل صـــدای آسمون می خوام ببينم عــكسی از نشونه های عاشقی شــــعری بخونم از تـــــو و از اين گل های رازقی راز عاشقی... هـــــــــمه می گن عاشقی واسه يه لــــحظه ست اما من خوب می دونم اين عاشقی پر از ستاره ست ايــــــــن همه نقــــش کبـــــوتر روی قــــالی دلامون چــــــند تا اشـــک عـــاشقونه واسه مرهم چشامون می گه دل بـــــــرای عشقش صد هــــزار بهونه داره تـــــوی حـــنجره صـــــــــدای درد عـــــــاشقونه داره صــــــدای هق هق عاشق مث ساز يک تـــرانه ست پشت پنجره يه بغض بی صـــدا و بی نشـــــونه ست آره عاشــــقی يـــــه جرم واســـه مــــــوندن و نرفتن رســـــــــم عــــــاشقی يـــــــه راز مث پرواز و پريدن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||