تبليغاتX
aramesh del
آرامش دل

اکنون زمانه ای است که ما در یک روز چند بار عاشق می شویم .

اکنون زمانه ای است که عشق را فقط در ویترین مغازه های کتاب فروشی میتوان دید.

اکنون زمانه ای است که عشق را به بها میتوان خرید.

زمانه ای که ما در آن هستیم یادمانه تکرارها دروغ ها بیوفایی ها و شکستن ها است.

زمانه ای که تکرار عادت است دروغ سنت است بی وفایی قانون است و شکستن مکتب

است. در این زمانه ما به سادگی به دیگری به دروغ می گوییم دوستت دارم

در این زمانه ما به سادگی به دیگری به دروغ می گوییم دوستت دارم

جملات عاشقانه ی پوشالی را هی زیر لب تکرار می کنیم تا با ما باشد و باور کند.

سپس بعد از چند روز شمع و پروانه شدن و استفاده از آتش و خاموش کردن آن به آیین

بی وفایی روی می آوریم و او را در هم می شکنیم و به او می گوییم من عاشق تو

نبودم و دلم پیش دیگری است به همین سادگی به همین سادگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

لحظه ای که خواستم به آسمان دست دراز کنم و تو را در آغوش بگیرم

تو دیگر پر کشیده بودی

 

خانه ای سوخته دل نورانی

غم پنهان و شبی عرفانی

 

میچکد قطره ی اشک از دل شب

باز کِی نامه رسد پنهانی؟

 

تا دل آسوده شود از شب تار

تا دم صبح کشم بیماری

 

آفتاب شب این مزرعه کیست؟

که دهد بر دل من دلداری

 

ماه و مهتاب فروزان امشب

شعله ایست باد سحر طوفانی

 

جای دست من و غم خنده کنان

نقش بسته بر دلم طولانی

 

یارب این حادثه ی سرزده چیست؟
که شده عالم از آن ویرانی

 

میرسم لحظه ای بر دار حریق

که شده روحم از آن قربانی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

 

آن شب که تو را با دگری دیدم و رفتم

چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم

مانند نسیمی که نداند ره خود را

دامن ز گلستان تو برچیدم و رفتم

یا همچو شعاعی که گریزنده و محو است

بر گوشه ی دیوار تو تابیدم و رفتم

آنروز که دور از نگه مست تو گشتم

چون اشک تو در پای تو غلتیدم و رفتم

آغوش تو چون محرم راز دگری بود

پیوند دل از عشق تو ببریدم و رفتم

گر سنگ ببیند ! همه آتش شود و اشک

این درد که از عشق تو دیدم و رفتم؟

هر نغمه که برخاست در این بزم غم آلود

غیر از سخن عشق تو نشنیدم و رفتم

ای باد که بازست به رویت در این باغ

این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

نمی دونم وقتی لیلی و مجنون به هم رسیدن اولین جمله ای که رد و بدل شد چی بود؟

نمی دونم بغض یا دهان بسته......

کدومشون سد دیگری بود؟

اما مطمئنم جمله اول را مجنون نگفت ، او فقط نگاه کرد یک نگاه خیس......

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط مریم  |