|
|
|
|
|
بجز خدا كسي از درد من آگاه نشد
اگر چه كار من عمري جز فغان و آه نشد
هر كسي به گلشني رسيد گلي
چيد و رفت
هركسي جز من گرفتار يك نگاه نشد شبی از ماه پرسيدم عشق
يعني چه؟
شرمگين و خجل خود را در
آغوش آسمان پنهان كرد
شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق
يعني چه؟
ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب
از خود عشق پرسيدم عشق
يعني چه؟
با تبسمي گفت يعني مهر بي
پايان به يك نگاه
من كشته آن ساقي و پيمانه عشقم
من عاشق دلداده آن روي نكويم
پروانه صفت در بر آن شمع
بسوزم
مجنونم و در راه جنون باديه پويم
من در اين باديه صاحب نظري
ميجويم
راه گم كرده ام راهبري ميجويم
سفر از هيچ به سوي همه چيزم
در پيش
لنگ لنگان روم و همسفري ميجويم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
احساس
احساس
روزي كه ديدم قلب تو پر شد ز احساس
باور نكردم مي شود عاشق شد اما اما حالا كه از قلب و دلت بيرون پريدم از آن عشق و صفا دوري گزيدم ديدم آري مي شود حتي به يك حرف عاشق شد و فهميد معناي محبت گفتم به خود روزي كه از تو دور گردم از ديدن عشق و صفايت كور گردم از آن منِ سر زنده و پر شور ديرين راهي ميابد از براي بازگشتن
اما چه ساده ديده بودم من كه اكنون قلبم شده آواره و شيدا و مجنون ديگر نداره چاره اي آه از جدايي كه او ز من آموخت رسم بي وفاي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
دريچه دلت رو به روي من گشودي
اون دل به نام من شد چون تو خواسته بودي عشقت چه صادقانه از رو دلت روون شد
دلت چه با صفا بود با قلبم آشنا شد من كه تو رو نديده باهات همصدا شدم خودم نفهميدم كي عاشق حرفات شدم اون خنده قشنگت كه رو بسوي من بود خودم ديدم كه يك روز صاحب قلب من شد. اما.…………………………… گمان كردي همي ديوانه هستم كه بر اين باد بهاري دل ببندم همي دانستم اين باد بهاري
ندارد قصد ماندن پيشم من آني نيستم اي يار طناز كه تاب آرم ميان سايه بازي نمي گويم كه من عاشق نبودم به فكر و ذكر تو شاغل نبودم من عاشق بودم اما تو نديدي كه هر دم مي شدم پرپر ز مستي و من رفتم ز روي بي نوايي نبد جز اين به رويم هيچ راهي و شايد روزي اين را تو بداني كه من را خود پراندي بي وفايي اگر مي خواستي مي ماندم حتي به پيشت من چه در اينجا چه هر جا وليكن تو رها كردي دلم را نمي دانم چرا اما دريغا! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
شايد آنروز كه نقاش خيال روي پيشاني ما نقش كابوس زمان را مي ريخت رنگ مهتاب نبود رنگ شب بود و سكوت كه گره هاي ترك خورده ي عشق روي تابوت زمان نقش شدند نتوانستم من باز كنم چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي رنگ تقصير نداشت دست خلاق هنر مند جهان قصه ي ما را با هم روي يك بوم كشيد باز دستي زديم و دلي لرزانديم باز نگهي كرديم و تبي سوزانديم باز ز ديده ي اين ديوانگان گذشتيم و خرمن گيسويي افشانديم باز اگر دلمان جاي پايي مي خواست شديم جا پايي و بر ساحل دل شني لغزانديم باز رفتيم تا دل تاريك شب ميهماني و دلي را كرديم ميزبان ميهماني باز ز همه ي اينان گذشتيم و بخنديديم و بر گرفتيم قلب هايي |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||