|
|
|
|
|
تنهايم ، خسته ، دلشكسته و پر بسته . از اضطراب لبريزم و از بي كسي پر.
تنها تر از هميشه با چشم هايي گريان و قدم هايي لرزان به سوي تو گام برمي
دارم.
اي بي نهايت مطلق !!
اي ابتداي شوق !!!
اي باور يقين !!
مي آيم تا شبانه سر بر آستانت بسايم ، تا شب شكوه هاي تنهايي ام را براي تو
بخوانم.
تا غم دل با تو گويم . اكنون آماده ام ، آماده تر از هر زمان ديگر ، اين بار تنها
نيامده ام ، دلم را نيز آورده ام . همين پرنده كوچكي كه به يادت روزي هزار بار
بال مي گيرد و چون كبوتران حرم بر گرد هرچه عطر حضور مي دهد ، پرپر مي
زند.
آمده ام تا تو را بستايم . اكنون اين منم آماده پريدن. تو بگو پروردگارا !!!!
چگونه تو را نستايم كه هرگاه از تو بريدم تو به من پيوستي !
هر گاه از تو جدا گشتم تو به نگاهم دخيل بستي . چگونه تو را نستايم كه تو
ابتداي باور مني ! تو آغاز گر غزل هاي تشنه مني .
چگونه تو را نستايم كه تو ، تنها تو ، از عيب هاي بي شمار من چشم مي پوشي
و هر بار به عذري گناهم را مي بخشي. توحيا مي كني از نپذيرفتن عذرم امامن
حيا نمي كنم از گناه كردن.
يا غافرالخطيئات !
يا قابل التوبات !
يا سامع الصلوات !
يا عالم الخفيات !
يا دافع البليات !
چگونه تو را نستايم كه در لحظه لحظه شكفتن ، در ثانيه ثانيه پروانه
شدن پيله هاي شناخت ، تو راه برم بودي ، تنها تو
هر آنچه تو بپسندي بر من رواست.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||