|
|
|
|
|
نشستیم بر سر بازار و از خود این چنین رستیم
گذشتیم از خرابات ودر میخانه را بستیم
هزاران بار توبه کردیم و بیاد دوست بشکستیم
نمیدانیم نه مجنون و نه هشیارو نه مستیم
به حیرت مانده ایم آخر چه هستیم؟
دل ما را شکستند و نمیدانیم چه شد با ما
که هر چه خواستیم کردیم ودل دلدار نشکستیم
دل دلدار خوش باشد که دل را انتقامی نیست
و ما پیمانه شادی شکستیم
دگر از هیچ کس یاری نخواهیم چون که
با دلدار عهدی این چنین بستیم
ممنونم از امین آقا که این شعر زیبا را برایم فرستادند و تقدیم به تنها ترانه زندگی اش
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||