|
|
|
|
|
دلم یه ....
تا حالا شده رو راست بشينيد با خودتون ببينيد چي دلتون مي خواد؟؟؟
واقعا چي داشتيد فكر مي كرديد خوشبختيد؟؟؟ دوست داشتيد واقعا كجا بوديد و چیكار مي كرديد؟؟؟ من خيلي فكر كردم... اوايل فكر مي كردم كه داشتن ماشين ، پول ، خونه ، وسايل لوكس و تجملاتي مي تونه اونچيزي كه من مي خوام رو بهم بده ، يه جورايي فكر مي كردم هر چي كه هست بايد مدرنيزه باشه و اينترنتي!!! اما حالا فكر مي كنم هيچكدوم از اونها نيست... زندگي رويايي من اصلا مدرن نيست!... نه اينكه دوست داشته باشم ما بين اقوام بدوي و كثيف و پاپتي بگردم ، اما دوست داشتم (دارم) كه تو نهايت سادگي تو يه روستاي سرسبز زندگي كنم ، جایی كه ديگه خبري توش از سرو صدا و دنياي مدرن امروز نباشه ، جايي كه صدا فقط صداي باد باشه و حركت برگهاي درخت ، صداي آروم و ملايم زندگي... جايي كه مي تونستم بي قيد باشم ، در خنديدن ، گريه کردن و دويدن... دلم نه كامپيوتر مي خواد... نه اينترنت... نه چت... نه ماشين... نه خونه با آشپزخونه با طرح ام .دي .اف!!! دلم فقط يه دوست مي خواد و يه كلبه محقر و يه ليوان شير گرم ، دلم يه مزرعه مي خواد و يه كلاه حصيري و يه قلاب ماهيگيري ، دلم يه دوست مي خواد و يه نگاه مهربون... دلم يه باغچه پره بوته هاي گل رز مي خواد... دلم يه دوست مي خواد... دلم يه كسي رو مي خواد كه بتونم بهش محبت كنم ، دلم تماشاي مهاجرت دسته هاي پرستوها رو مي خواد... دلم يه مزرعه مي خواد ، يه كلبه كوچيک ، يه كلاه حصيري ، يه سبد محبت...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
چه بی ارزش
چه پوچ
چه تهی میشود گهی انسان
که اینگونه مغموم هزاران سال
هجوم نابرابر تاریخ می شود
چه زشت و
چه ننگین رقم می خورد کنون
سرنوشت انسانی خفته
که اینگونه وجودش به صلیب فرسوده ی تمدن میخ میشود
چه ظالمانه میشکند حریم امن خانه ی احساس
در پس دیواری برآمده از وعده های پوچ
چه بی رحمانه می درد ، دندان شغالی وحشی
سینه ی نوباوه ی یک قوچ را
مقابل چشمان چوپان پیر
چه بد دست و پا میزند این کلام نا رس
به زیر انبوهی از ارتداد
که اگر عقده گشاید ، مهر و محبتش، بوسه های آتشین تیغ می شود
چه عادلانه می کوچد از حنجره ها ، فریاد
به انتظار ورق ورق انتشارحقیقت
که جمله به جمله ، خط به خط
تاراج می شود ، به نام سعادت
چو استخوانی تهی به زیر چکمه ی تهمت میشکند
اندام نحیف عشق
به دیده ی خونباریکه ، حتی فراتر از یک جهان میغ می شود
چه آسوده بر باد می رود
هستی بر آمده ازخون جگر
از قطراتی که قطره قطره میچکد از میان بند بند دیوار
از گذشته تا امروز
در طوفان زمان ، بی رحم و غدار
نه دل میسوزد برای او نه دل میگوید بسوز
چه شاعرانه میخورد پیوند
قافیه پشت قافیه
در غزلی تاریک
قصیده ایی مبهم
یک کوله رباعی پر از وحشت
در وصف آنکه حاصل عمرش به باد بی رحمانه انتقاد تکه تکه شد
چه شکستی خواهد خورد
آنکه این مهر دیدن و نگفتن را
با تراشه سکوت و خفقان ساخت
شکستی که سالهای سال
می گذرد و می گذرد
تا آتش زیر خاکسترش طغیان کند
با تشکر از آقا مجتبی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||