تبليغاتX
aramesh del
آرامش دل

دلم مي خواهد دفتر دلتنگيم را باز كنم و از شب سرد و ساكتم حرفها بگويم .                                

 

دلم مي خواهد همه بدانند اميدم هم بداند كه اهنگ عبور را با تمام وجودم احساس مي كنم

و اشك هاي ندامتگرم را سرازير مي كنم . چه بگويم از هزاران اميد سبزي كه در خانه ي

 دلم ويران مي شوند ؟؟ چه بگويم از شب هاي منحوسي كه سپيده خاموش را فرياد مي زنند؟؟

هنگام پرواز است ولي نمي دانم حالا چرا؟؟!! بال هايم مي سوزند بال هاي بي عروجم .

بال هايي كه در قفس مانده اند و از پشت ميله ها فغان سر مي دهند . چه كنم؟؟

چه كنم كه سرم به گونه ي شير است دلم به گونه ي قير است رخم به گونه ي نيل است

 و تنم به گونه ي نال ...

پروردگارا .. اكنون با تو سخن مي گويم . مگذار كه در التهاب عشق بسوزم .

مي دانم كه عشق كار كسي است كه صبروياراي ان را دارد و من همانم كه عشقم به او پاياني ندارد

پروردگارا .. ميدانم كه مي داني او در كتاب عشقم معماست !!

 ميدانم كه مي داني بالاتراز كلمه ي زيباست !!

ميدانم كه مي داني در دنياي خلوت وجودم فقط خيال او لبخند مي زند

و تنها ياد او حماسه ي تنهاييم است .

پروردگارا .. از من نخواه كه به او نينديشم و خود را در اتش ياد او نسوزانم

چرا كه مي خواهم در لحظات تنهاييم به ياد او فرياد بزنم و چشمه خشك وجودم

 را به فوران در اورم و اشك هايم را به ياد او سرازير كنم . مي خوانمش با ذره ذره وجودم ..

مي خوانمش با تمام تاروپود وجودم .. مي خوانمش با تمام احساسم ..

مي خوانمش با تمام رگ هايم و او را همچون خون در رگ هايم جاري مي سازم .

كاش مي توانستم چشم هايم را تهديد كنم تا ديگر اشك حسرت نبارد .

 كاش مي توانستم اين عشق اخر را فراموش كنم اما نمي توانم .

مي داني كه عشقم با ترس و لرز شروع شد . مي دانم كه ميداني عشقم حسرت نيست .

پروردگارا .. دل تنگم فغان سر مي دهد بي او چه كنم . او را از من مگير

 كه از ديروز تا حالا از بي خبري او در حال جان كندن هستم . تا به كي به انتظار بنشينم .

اخ انتظار مرا از پا در مي اوري چگونه جلوي تو را بگيرم . چگونه؟؟

انتظار چشم دوختن به يك جاده بي انتها نيست . انتظار باوريست شوراور و شوريست در باور .

انتظار يعني تمنايي كه با شوق در اميخته است . انتظار يعني جستجو يعني منتظر او.....

        

 ندهم دل به دست تو ندهم      گر به تو دل دهم ز تو نرهم

 

تا کی؟

 تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر

تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟

 

تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت

 آن دستهای گرمت را بکشم...؟

 

 تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به

 من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند

 

 تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای

غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم

 

 و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد

 عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

 

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به

پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و

 

 تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی

 بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !

 

 یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه....

 عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....

 

تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم

و کاغذ درد دل کنم؟...

 

 تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش

خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

 

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم

 و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟

 

 تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ،

 عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!

تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه

با آسمان بنالم و ببارم....

 

 و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ،

 با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی

 

 خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها

صدای مهربان تو را بشنوم

 

 ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

 

وقت آمدنت است

 

 اینک دیگر وقت آمدنت است.... بیا که دلم از انتظار و

بی قراری خسته و خرد شده است

 

 و حتی یک لحظه نیز طاقت ندارد که در انتظارت بنشیند ......

 

 خیلی دلم برایت تنگ شده است عزیزم ....

 حالا دیگر وقت آمدنت است....

 

بیش از این مرا در انتظار نگذار که خیلی دلتنگ

تو هستم ای بهترینم....

 

 وقت آمدنت است .... بیا که دلم برای صدای قدمهایت ،

 

راه رفتن در کنارت ، نگاه به چشمانت ، بوسه بر لبانت ،

 

 دست گذاشتن در دستانت تنگ شده است عزیزم....

 بیا که بیش از این دیگر

 

 طاقت این انتظار تلخ را ندارم.... طاقت این را ندارم

 که در کنار جاده بنشینم

 

و به آن سوی جاده بنگرم تا تو بیایی ! وقت آمدنت است ،

بیا که

 

 دیگر ستاره ای در آسمان نیست که نشمرده باشم ،

 گلی نیست

 

 که برایت نچیده باشم و حتی یک قطره اشک

 هم در چشمانم نیست که برایت نریخته باشم....!   

   

   

             

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط مریم  |