تبليغاتX
aramesh del
آرامش دل

 
ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري

ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت

سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که

 

چگونه اين همه زمان را صبوررانه

 

گذرنده اي؟!

من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد....

ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است و دستهايم بيش از هر زمان ديگر

 

نام تو را قلم

 

مي زنند و در اين

 

سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم....

نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي

تا به حال نوشته بودم؟

به گمانم نه!

پس اينبار برايت مي نويسم که:

دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند.

مي‌خواهمت هنوز؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند

اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه

 

بنگرند.

مي‌خوانمت هنوز، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد.

و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردن کافي است.

به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که:

دلتنگت شده ام به همين سادگي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط مریم  | 

«لحظه ها رو با تو بودن، در نگاهِ تو شكفتن ،

 

 حسِ عشقو در تو ديدن، مثل رؤياي تو خوابه

 

با تو رفتن، باتو موندن، مثل قصّه تو رو خوندن،

 

 تا هميشه تو رو خواستن، مثل تشنگيِ آبه

 

بي تو اما سر سپردن، بي تو و عشق تو بودن،

 

 تو غبار جاده موندن، بي تو خوبِ من محاله

 

بي تو حتّي زنده بودن، بي هدف نفس كشيدن،

 

 تا اَبد تو رو نديدن، واسه من رنج و عذابه

 

اگه چشمات منو ميخواست،تو نگاهِ تو ميمردم،

 

اگه دستات مالِ من بود،جون به دستات ميسپردم

 

اگه اسمَمو ميخوندي ، ديگه از يادنميبردم ،

 

اگه با من تو ميموندي، همه دنيا رو ميبردم »

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط مریم  |