|
|
|
|
|
چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟! من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد.... ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است و دستهايم بيش از هر زمان ديگر
نام تو را قلم مي زنند و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم.... ميخواهمت هنوز؟؟؟
بنگرند.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
«لحظه ها رو با تو بودن، در نگاهِ تو شكفتن ،
حسِ عشقو در تو ديدن، مثل رؤياي تو خوابه
با تو رفتن، باتو موندن، مثل قصّه تو رو خوندن،
تا هميشه تو رو خواستن، مثل تشنگيِ آبه
بي تو اما سر سپردن، بي تو و عشق تو بودن،
تو غبار جاده موندن، بي تو خوبِ من محاله
بي تو حتّي زنده بودن، بي هدف نفس كشيدن،
تا اَبد تو رو نديدن، واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات منو ميخواست،تو نگاهِ تو ميمردم،
اگه دستات مالِ من بود،جون به دستات ميسپردم
اگه اسمَمو ميخوندي ، ديگه از يادنميبردم ،
اگه با من تو ميموندي، همه دنيا رو ميبردم »
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||