|
|
|
|
|
لحظاتی است که انگار قرنها زندگی کرده ام. عمق تجربه در آن لحظات آنقدر زیاد است که کلمه ای جز سیاه چاله برای آن نمی یابم. خدایا تا «نی» شدن، خالی و تهی ماندن چقدر باید جان کند؟ فکر می کردم مثل تن نوزاد انعطاف پذیرم در حالی که مثل چوب خشک و شکننده بودم. تجربه قدمی به سوی خودم بود. سخن از زشتی و زیبایی نیست حرف از شکستن است و نه مردن که مردن در نظرم آسان تر می آید. هر چه بود مثل گذر از تونل آتش بود. ققنوس جانم سوخت و دوباره دیده به دنیا گشودم. خالی کردن ذهن از هرچه فکر است به زبان آسان می آید، اما برای آرامش دلم ،ناچار بودم چنین کنم. من به رقص پروانه ای نگاه کردم و دیدم این ناآرامی و حرکت دیری نپایید و پروانه روی گلبرگ آرام نشست. من به آواز پرنده گوش دادم و شنیدم که این هیاهو چند لحظه بیشتر دوام نیاورد و در سکوت و بیکرانگی آرام گرفت. من به دریای توفانی خوب نگاه کردم و به انتظار ایستادم، باد نتوانست دوام بیاورد و موج ها ناچار دست از تلاطم برداشتند. فصل مشترک همه ی آنچه دیدم بازگشت به سکوت و سکون بود. من باید آرام می گرفتم و اینگونه بود که تحملم بیشتر شد. موج خشم در دریای دلم آرام می گرفت و من دوباره مهربان شدم. چرا من در جستجوی آرامش بودم؟ این انتظار از کجا مایه می گرفت؟ مگر بارها نگفته بودم که هر چه پیش آید، خوش آید؟ پس چرا از غم می گریختم؟ چرا نمی توانست به وسعت دریا باشد؟ ناگهان حسی مرا دوباره به حرکت و زندگی خواند، بی انتظار کشیدن از پی انجام عملی باید کارها را دوباره از سر می گرفتم. من باید پاهایم را دوباره روی زمین می چسباندم.کاسه ام را بیش از اندازه پر کرده بودم وقت آن بود که خالی شوم. این تنها راه رسیدن به آرامش بود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||