|
|
|
|
|
از پشت پنجره بسته چشمانم نگاه مي کنم
آنقدر نگاه مي کنم تا چشمانم کور شود افسوس که باران چشمم بند نمي آيد لحظه اي را فرا مي خوانم لحظه اي که گويا او در انتظار من است خود را بي اختيار به دست بي رحم زمان سپرده ام صداي ثانيه هايش را مي شنوم که مغز م را متلاشي مي کند تحمل ديدن اشک هايش را ندارم صدايي در گوشم طنين مي اندازد: <<ديگر نيازي به قسم دروغ نيست پليدي به کار نمي آيد لحظه ي تنهايي رسيده است>> *** از اعمالم سر پوش بر داشته خواهد شد گرماي شعله ي گناه را از حالا احساس مي کنم اشک هاي مادر را مي بينم که بر سر گورم مي ريزد و به سر و صورتش مي زند نيازي به گريه و زاري نيست لحظه تنهايي رسيده است من از عبور سخن مي گويم از لحظه ي بزرگ گذرکردن کردن لحظه اي که ديرو زود مي آيد لحظه اي که بعد از آن ديگر قلم را بدست نخواهم گرفت لحظه اي که بعد از آن تختم هميشه خالي مي خوابد لحظه اي که مرا خواهد برد لباس هاي نو را به تن کرده ام و تن آلوده ام را آماده اما چمداني براي بستن ندارم آه که صدايش پرده گوشم را پاره مي کند <<من ديگر هيچ کس را ندارم>> من را ببخش عزيزم که چاره اي جز عبور ندارم لحظه ي تنهايي رسيده است... ![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||