من روز خویش را با افتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است اغاز می کنم
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
:وز شوق این محال
...که دستم به دست توست
!!!من جای راه رفتن پرواز می کنم
ان لحظه ها که مات
در انزوای خویش یا در میان جمع
خاموش می نشینم: موسیقی نگاه تو را گوش می کنم
گاهی میان مردم ...در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست ,فراموش می کنم
:گویند این و ان به هم - اهسته
!!!!هان و هان"-
!!!دیوانه را ببینید
!!بیخود چو کودکان لبخند می زند
"با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟؟؟
اه...من دور از این ملامت بیگاه -
همچنان سرمست
در فضای پریخانه های راز
شاد از شکوه طالع و بخت موافقم
:اخر چگونه بانگ برارم که
!!!!عاقلان-
...دیوانه نیستم
!!!!به خدا
سخت عاشقم
