|
|
|
|
|
مثل همیشه از کنارش بی تفاوت گذشتم ... مثل همه روزای دیگه ... نگاهی بهم انداخت ... این دفعه نگاهش با همیشه فرق داشت ... اره ... عاشق شده بود ... اون روز برای اولین بار باهام بی پرده حرف زد ... خیلی وقت بود که منتظر این روز بودم و بالاخره رسید ... خیلی خوشحال بود و با این خوشحالی منو به اوج برد ... بهش گفتم خیلی وقته که منتظر بودم تا این حرفا رو بزنه ... می گفت الان وقتش رسیده ... و من به خیال خوش خیالی حرفشو قبول کردم ... اون روز ازم خواهش کرد و گفت مهم ترین و ارزشمندترین داراییشو داره میده دست من ... گفت ازش مراقبت کن ... بهش گفتم دلکم قول نمیدم ... نمیتونم قول بدم لیاقتشو داشته باشم ... ولی بدون توجه به این حرفا سپردش به منو رفت ... رفت یه جای دور ... یه جایی که ندیدمش ... بهش گفتم نرو دلکم ... تنهام نزار ... حداقل بمون احساس تنهایی نکنم ... گفت برمیگردم ... یه روزی برمیگردم ... یه روزی که انتظارشو نداشته باشی ... و حرف اخرش باز همون حرف اول بود ... گفت مریم... مراقبش باش ... این تنها دلیل زنده بودنمه ... گفتم باش ... و رفت ... رفت یه جای دور ... یادمه یه روز بارونی بود ... یه روز بارونی توی بهمن ... اره ... و امروز خیلی از اون روز گذشته ... امروز هم بارون اومد ... مثل همیشه پیاده توی رویا رفتم ... توی بارونی که وجودمو با سیلش نابود کرد ... بارونی که هر چند اروم بود ولی کشنده ...توی همون جاده های رویا ... همون جاده های اشنا که پر از تنهایی ان ... یه دفعه چشمم به همون اشنای بارونی افتاد ... یه گوشه زیر بارون نشسته بود ... بدون هیچ چتری ... و با یه لبخند تلخ که داشت منو دیوونه میکرد ... به طرفش دویدم ... گفتم ... دلکم ... تو اینجا چی کار میکنی ؟؟؟ سرما میخوری ... چرا بدون چتر ؟؟؟ چرا تنها ؟؟؟ نگاه با معنایی به من انداخت ... گفت ... پس بالاخره دیدمت ... این اخرین ارزوی من بود ... که داره براورده میشه ... مریم من ... خیلی وقت بود دنبالت بودم ... خیلی وقت ... سرمو پایین انداختم ... گفتم ... دلکم ... نتونستم ... نشد ... اره .. من امانتدار خوبی نبودم ... دلکم ... دلتو دست بد کسی دادی ... بد ... حالا میخوای پسش بدم ؟؟؟ لبخندی زد ... مگه چیزی ازش باقی مونده ؟؟؟ اصلا یادته کجا گذاشتیش ؟؟؟ چشمامو بستم ... راستی اون امانتی کجاست ؟؟؟ اره ... یادم اومد ... اونو قایم کردم یه جایی ... یه جایی که نمیدونم چرا همه بهش میگن قلب ... دلکم صدام کرد ... مریم ... چیزی ازش باقی مونده ؟؟؟ همه چیزو واسم تعریف کن ... بگو این همه مدت چی شد ... بگو چه بلایی سرش اوردی ؟؟؟
چشام پر اشک شد ... گفتم ... دلکم وقتی رفتی ... خیلی تنها شدم ... تا چند روز مات و مبهوت به رفتنت توی بارون خیره بودم ... به جای قدم هایی که اشکام ترشون کرد ... بعد از چند روز ... وقتی از اومدنت نا امید شدم ... وقتی دیدم واقعا رفتی ... تازه یاد امانتیت افتادم ... یادم افتاد دلی رو بهم امانت دادی ... ولی وقتی بازش کردم ... دیدم نامه ای واسم نوشتی که گفتی اين دل سهم تو نيست ... تو هم بايد بديش دست كسي كه لياقتشو داشته باشه ... اره ... ار اون روز فهميدم كه يه چيزي توي وجودم رشد كرد ... بعدها فهميدم تو به من يه قلبي دادي كه باهاش عاشق بشم ... دلكم ... نمي دوني توي اين مدت چي كشيدم ... نمي توني بفهمي چيا ديدم ... از همون روز دنبالش گشتم ... همه جا رو ... هرجايي كه تو بخواي فكر كني ... توي تموم اون روزا يه چيزي توي وجودم اوج ميگرفت ... هر روز بيشتر از ديروز ... خيلي فكر كردم اسمش چيه ... ولي به هيچ جايي نرسيدم ... تا اينكه يه روز يكي از همين ادماي ماشيني بي تفاوت بهم گفت اسمش عشقه ولي زياد جديش نگير ... سعي كردم ... ولي نتونستم ... دلكم ... توي اين مدت به خيليا برخوردم ... به خيليلايي كه فكر ميكردم وجودشون مثل من پر از اون احساس عجيبه ... ولي چه سخت در اشتباه بودم ... اينقدر گشتم ... اينقدر دويدم ... و اينقدر همه جا رو زير پا گذاشتم ... تا سر گذاشتم به بيابون ... گفتم بزار منم مجنون بشم ... ولي دلكم نتونستم ... نشد ... حالا مي فهمم نمي تونم مجنون باشم ... مجنون به خاطر عشق ليلي سر به بيابون گذاشت ... عشق ليلي اونو به اونجا رسوند ... ولي من چي ؟؟؟ دلكم ... من از نبود ليلي سر به بيابون گذاشتم ... ميفهمي ؟؟؟ از نبودش ... دلكم ... دست عشقمو به همه دراز كردم ... ولي هيچ كس لياقت قلبتو نداشت ... تو منو فرستادي ... فرستاديم يه جايي كه يكي رو واست پيدا كنم كه اين قلبو بدم دستش ... ولي دلكم ... هيچ كسو پيدا نكردم ... هر كسي عادت داشت يه جوري بازيش بده ... يه روزي خسته شدم ... از دست همه كس ... از دست همه چيز ... بي خيال همه چيز شدم ... با خودم گفتم ... مریم... بي خيال عشق ... بي خيال همه اون چيزايي كه به خاطرشون تا پاي جون رفتي ... و بي خيال شدم ... و از اون روز توي روياهام غرق شدم ... توي روياهايي كه حداقل از اين ادماي دل سنگ خبري نبود ... دلكم لبخند تلخي زد ... مثل همون لبخد تلخ موقع سلامش ... و چشاشو بست ... دستمو به طرفش دراز كردم ... گفتم ... دلكم ... بلند شو ... بلند شو با هم بريم ... بريم يه جاي دور ... ولي تنهاي تنها ... بلند شو ... اين قلباي سنگي عشق رو نمي فهمن ... ولي چشاشو باز نكرد ... هر چي صداش كردم ... هر چي گريه كردم ... فايده اي نداشت ... اره اخرين لحظه هاي دلكم تموم شد و براي هميشه رفت ... رفت پيش خدا ... پيش همون خدايي كه تنها اميد باقي موندمه ... بعد از رفتنش خيلي داغون شدم ... به هر حال دلم بود ... همه عشقم ... احساساتم و همه وجودمو به پاش ريخته بودم ... ولي حالا خيلي بهترم ... هر چند كه براي كسي اهميت نداره ... اينايي كه نوشتم سرگذشت دلم بود ... سرگذشت يه قلب تنها ... يه قلبي كه خيلي دلش ميخواست عاشق بشه ولي نشد ... براش دعا كنيد ... براي دلكم ... كه الان پيش خداست ... دعا كنيد خدا ديگه تنهاش نزاره ... چون ميدونم تحمل اين يكي رو ديگه نداره ... تنهاترين تنهاي دنيا ... ![]() ![]()
خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||