|
|
|
|
|
سفر دل دلم مي رود بي آنكه يادي از من بكند بي هيچ خداحافظي! مي رود و با يك سبد گلهاي سپيد لطف برمي گردد با كوله باري پر از روشنايي آبي عفو با تني داغ از حرارت مهر با چشماني روشن از نور اشك با گوشهايي سرشار از ترانه ي «دوستت دارم!» با زباني شاداب از ذكر « تنها تو را مي خواهم!» با پاهايي بريده از خاكستان و رسيده به دلستان با دستاني خيس از چشمه ي حرارت زلال «روز ازل» طراوت آن روزي كه شهادت دادم به آنكه «تنها تو را دوست دارم» «تنها تو دوست داشتني هستي و بس!» روزي كه تو امر به گفتنم فرمودي و من لب گشودم كه : امشب نيز از ابتداي دل سياه شب دلم باز عزم سفري سپيد كرده باز هم دارد مي رود گوي اين بار خود را براي سفري طولاني آماده كرده است سفري طولاني به مقصدي نزديك تر از نزديك... «سفري تا کهکشان تو!»
به جز حضور تو جدي نگرفتم... حتي عشق را! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||